تبلیغات
صحبت

صحبت
توی دنیای ما هرکسی اثری نو از خودش به جا بذاره خلاق و هنرمنده ؛ حتی اگه فقط از نگاه خودش خوب و خواستنی باشه

شعر زیر از نویسنده ایست به نام شرمن الکسی ، سرخپوستی که کتاباش توی دنیای ادبیات امریکایی حسابی سر و صدا کرده و کتاباش دل خیلیا رو برده . هنرمندی که با سادگی و بی استفاده از واژه های دشوار ، از روزمرگی هایمان می نویسد . روزمرگی هایی که هر چند از فرهنگ سرخپوستی نشات گرفته اما برای من و تو نیز اشنا نیست.

 

در قید و بند ))

 

مردی را دیدم

که به قصد زیر گرفتن یک سگ ولگرد

سر اتومبیلش را کج کرد

ولی سگ بی صاحب با چابکی

بین دو ماشین پارک شده خزید

از مهلکه گریخت

خدایا با خود گفتم

صحنه ای را که الان دیدم

واقعیت داشت ؟

سر چراغ قرمز بعدی

کشیدم بغل ماشین مرد

زل زدم غضب الود توی چشم هایش

عین خیالش نبود طرف

لبخندی زد و باصدای بلند نعره کشید

ان قدر بلند

که از پشت شیشه بالا زده

حرف هایش مفهوم بود :

( این طوری نگاهم نکن

مگر ان که بخواهی کاری بکنی

بگو ببینم بزن بهادر

چه کار می خواهی بکنی ؟ )

کاری نکردم

با سبز شدن چراغ

پیچیدم به سمت راست

او هم به سمت چپ رو به ترافیک پیچید.

سر ان مرد یا ان سگ

نمیدانم چه امد

من اما یکراست به خانه برگشتم

و این شعر را نوشتم

چرا شاعران بر این باورند

که جهان را می توانند عوض کنند ؟

من اگر همت کنم

یک زندگی را فقط نجات خواهم داد

مال خودم را

 

از کتاب رقص های جنگ . شرمن الکسی . ترجمه مجتبی ویسی




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ چهارشنبه 2 مرداد 1392 ] [ 02:06 ق.ظ ] [ امین پاک پرور ]

                     

زمانی که فرهادی جدایی را ساخت ، حقیقتا برایم تبدیل شد به یک بت غیر فابل شکست . در واقع باورم نمیشد که یک نفر این قدر نبوغ داشته باشد که بتواند فیلمی چنین اثر بخش و تاثیر گذار بسازد . فیلمی بود که به راحتی توانست اشک از چشم خیلی ها در اورد . سینماهای دنیا با اکرانش ، بلیت ها را تا ته فروختند . و به قول مریل استریپ - بازیگر امریکایی- جدایی ، یک فیلم بومی نبود ، درد هایی را به نمایش گذاشت که برای هر ملتی اشناست ... این چنین شد ، که میلیون ها نفر در سراسر دنیا ، جذب کارهای فرهادی شدن ... و این شد که فرهادی پا به عرصه سینمای یه ملت دیگه گذاشت . سینمای کشوری به نام فرانسه .

اما ... مسئله ای که بسیاری از کارشناسان پذیرفته اند این است که با استعداد ترین هنرمندان هر دیار ، انحصارا در دیار خود توانایی نمایش نبوغ خود را دارند. چون شخصیت ان ها ، در همان جامعه شکل گرفته ، در نتیجه دغدغه های ان ها ، معضل های جامعه خویش است . و متاسفانه یا خوشبختانه ،‌ هر چه قدر هم بستر های فکری ان ها فرامکانی باشد ، به دلیل این که ریشه های فرهنگی متفاوت است و برای نگارش داستان باید از ریشه های فرهنگی یاری جست ، در 98 درصد مواقع ، کار یک کارگردان ایرانی یا خارجی که در دیاری غیر از دیار خویش فیلم می سازد نمیگیرد ... نمونه های وطنی بسیارند که در ایران فیلم های دارای مقبولیتی ساخته اند اما زمانی که از درون مرز ها هجرت کردند ، استعداد هایشان گریخت . می شود مخملباف یا کیارستمی را مثال زد . کیارستمی هر فیلمی در ایران میساخت ، حداقل در یک جشنواره مهم جایزه می گرفت . اما زمانی که شروع به فیلمسازی در خارج از کشور کرد ، دیگر خبری از تمجید فیلمهای او توسط صاحب نظران نبود ...

برگردیم به آقای فرهادی و فیلم جدیدشان به نام گذشته .

در نگاه اول ، شاید چون به جای این که خود فیلم را ببینم ، فیلم را به علاوه نام فرهادی دیدم ، ( گذشته ) برایم گیرایی خاصی پیدا کرده بود . بی تعارف بگویم ، کشمکش های فیلم به دلم نشست . بازی های مصفا و بژو در کنار هم مرا به خود جذب کرد.

با این وجود وقتی فیلم تمام شد ، به خودم گفتم : چیزی کم بود .... تا نصفه شب نشستم فکر کردم که چرا گذشته نتوانست ان انتظار حقیقی مرا از فرهادی بر اورده کند ؟ دایما به خود می گفتم : فیلم خوبی بود ... اما نه ان قدر خوب که بگویم فرهادی ان را ساخته ...

چند تا نقد از فیلم را گیر اوردم و خواندم ... بسیاری گذشته را نسبتا فیلم خوبی دانسته بودند ... اما نه ، باز هم چیزی کم بود . در نظرم فیلمی نبود که سزاوار جایزه کن باشد . و این پرسش مرا ازار میداد که چرا فرهادی شایستگی کن را از دست داده ؟

پس بیشتر نزدیک شدم ... و نشستم با چند نفر رو در رو در مورد فیلم صحبت کردم ... فراز و فرود فیلم را بیشتر لمس کردم و بالاخره به یک جمله رسیدم : باید بت ها را شکست ، هر چه قدر هم که غیر قابل شکست باشند .

هنوز هم مانند بسیاری بر این باورم که باید دست فرهادی را بوسید اما به این باور نیز رسیدم که بت فرهادی را هم باید بشکنم . همان طور که قبلا بت مهرجویی برایم شکسته شد.

و اما دلایلی که فیلم گذشته ، مرا وادار کرد که چنین بت عظیمی را بشکنم :

داستان گذشته بر خلاف جدایی ، تا دقیقه 90 روایتی خطی است . اگر یادمان باشد ، جدایی ، داستان خود را با یک صحنه تکان دهنده در دادگاه از همان ابتدا شروع و ما را با خود همراه کرد . چیزی که در فیلم (گذشته) شاهد ان نبودیم همین نکته کلیدی و سر نوشت ساز بود که در داستان تا دقیقه 90 گره ای وجود ندارد . ان وسط قرمه سبزی درست می کنند ، خانه رنگ می زنند ، ذرت بلال میکنند ، سینک ظرفشویی درست می کنند ، قطره در چشم شوهرشان میریزند و خوبی و خوشی به راحتی جریان دارد ، بی ان که پیچشی ذهن تو را درگیر کند . اما ناگهان پس از یک ساعت و نیم ، پیچش و کشمکش های درهم شروع می شوند . و طبیعی است که اگر دو سوم یک جاده را صاف و بدون پیچ بسازی و یکدفعه شروع کنی یک سوم باقی مانده را با پیچ های در هم تمام کنی توی ذوق راننده می خورد . تازه این تمام ماجرا نیست . بدبختی کار این جاست که اقای کارگردان ، جادهِ فیلم خود را بی نتیجه رها می کند . در حقیقت نویسنده ، شخصیت ها را در پایان فیلم به حال خود رها می کند .

        

هیچ کدام از ما مخاطبان نفهمیدیم که در پایان ، مارین با جنین خویش چه کرد ؟ ان را نگه داشت یا سقط کرد ؟ در پایان چه بر سر پدر فؤاد امد ؟ با مارین ماند یا با او به هم زد و به انتظار بیدار شدن زن سابق خود از کما ، دست در دست وی در بیمارستان نشست ؟ کار لوسی به کجا رسید ؟ خود را بخشید یا به سرزنش خود ادامه داد ؟

نقش احمد هم که اصلا تا پایان نامعلوم باقی می ماند ... اگر رفت و برگشت او فقط برای طلاق دادن مارین بود ، در نتیجه او می توانست تهران بماند و به وسیله وکیل خود ، مارین را طلاق دهد. اگر هم امدن او برای صحبت با لوسی بود ، پس چرا از قبل به لوسی نگفته بودند که احمد دارد می اید ؟ همان طور که می دانیم لوسی فقط از درون ایمیل ها متوجه امدن احمد شده بود . و دیگر این که اصلا اگر احمد طبق قرار به هتل می رفت شاید هیچ وقت با لوسی برخورد نمی کرد ، و حتی اگر برخورد هم می کرد ، مانند ان چه در ابتدای فیلم دیدیم احمد نتیجه خاصی در پی راضی کردن لوسی نمی توانست بگیرد ، چون اصلا قیل از این که جریان ایمیل ها و بچه دار شدن مارین بر ملا شود احمد کار خاصی نتوانست انجام دهد.

متاسفانه ... اشتباهات کارگردان به همین جا ختم نمی شود . فیلم پر از گاف است ...

در ابتدای فیلم، احمد و مارین با هم دعوایشان میشود که چرا مارین برای احمد هتل رزرو نکرده ؟ سوال این جاست که در کشور فرانسه ، یعنی یک مهمانسرا پیدا نمیشود که به رزرو نیاز نداشته باشد ؟ این که دعوا بر سر رزرو هتل ، این همه دیالوگ در بر می گیرد ، جای ایراد باقی میگذارد. و سوال دیگر این جاست که چه طور نظر احمد در مورد ماندن در خانه همسر سابق خود به یکباره عوض شد و او همچنان در خانه مارین ماند ؟

دیگر این که مگر احمد به خاطر وجود شوهر جدید مارین نمی خواست از خانه او برود ؟ پس چطور همیشه ماشین خشک شویی که در واقع متعلق به شوهر جدید است زیر پای احمد است ؟ و جالب این که خود شوهر ، با مترو این بر و ان بر می رود !

احمدی که حتی خیابان های شهر را فراموش کرده بود ، در اواخر فیلم به یک باره و بدون هیچ پیش زمینه ای مسیر ها را یاد می گیرد و با مترو به خانه شهریار می رود...

لوسی و شهریار سال ها با هم ارتباطی نداشته بودند ... برایم جای تعجب است که چه طور لوسی زمانی که تصمیم می گیرد شب به خانه برنگردد ، بین این همه دوست و اشنا خانه شهریار را برای خوابیدن انتخاب می کند . ان هم پس از گذشت بیش از سال ها بی ارتباطی ...

در کجای دنیا ادم ها موقع پیاده شدن از مترو بچه هایشان را جا میگذارند ؟حتی اگر مشکلات و در گیری های ذهنی پدر را بهانه کنیم ، بازهم جای شبهه باقی است . حقیقتا مشکلات این پدر این قدر بزرگ نبود که بچه خود را جا بگذارد ! مشکلاتی که حتی برای بیننده واضح نیستند ...

در مورد لوسی و ایمیل هایی که فوروارد کرده بود ... یعنی در کشور فرانسه این قدر ازادی وجود دارد که مادر و دختر ها از ایمیل های مشترک استفاده می کنند ؟ ان هم مادر و دختری که این همه با هم مشکل دارند ...

باور پذیری این نکته نیز سخت است که در کشور مدرنی چون فرانسه چمدان مسافران در فرودگاه بشکند و اداره پست ، چمدان را به در خانه مسافر بفرستد. ان هم مسافری که اصلا قرار نبود به این خانه بیاید و می خواست به هتل برود .

بدبختانه ، این گاف ها تازه فقط بخشی از گاف های داستانی فیلم گذشته بود . بد نیست سری به فیلم برداری و میزانسن فیلم اقای فرهادی بیندازیم ...


                                       

برخلاف ان چه از فیلم انتظار می رفت ، پشت قاب بندی های فیلم ، فکری خاصی صورت نگرفته بود ... از دیدگاه صاحب نظران فیلمبرداری ، فیلم گذشته از فیلمبرداری خوبی برخوردار نبود . به جای ان که از قابلیت به حرکت در اوردن دوربین یا بازیگران - به شیوه های خاص و خواستنی که در جدایی شاهد ان بودیم - استفاده شود . پلان های فیلم گذشته دائما از صورت یک نفر به نفر بعدی کات می خورد ...

و دیگر این که ، چرا اقای فرهادی ، از بازیگر توانایی چون طاهر رحیم ، به بدترین شیوه ممکن بازی گرفته بود، به طوری که حتی نمیشد بازی او را در حد متوسط به حساب اورد ...

 

و البته ،خود من هم با رنج فراوان در حال نوشتن این متنم و دائما خودم را می خورم و با حسرت به خودم میگویم : بت فرهادی حداقل برای من ، نباید می شکست.

و بدتر این که این ها، ایراد ها و بهانه های من نیستند ... بسیاری پذیرفته اند که فیلم گذشته ، گرچه قابل دیدن بود و میشد با ان همراه شد و حتی حس گرفت ، اما راستش را بخواهید ، سراسرش گاف بود .


  




طبقه بندی: فیلم و نقد فیلم،
[ جمعه 21 تیر 1392 ] [ 12:55 ق.ظ ] [ امین پاک پرور ]

هفته ای که گذشت ، هفته ی فرخنده ای بود . عقده هایی که 8 سال گریبان گیرمان بود ، فوران کرد . درست همانند ان که سرکه و جوش شیرین را روی هم بریزی و سال ها در قوطی در بسته ای نگه داری . هرچه دیرتر در ان را باز کنی ، فشار بیشتر می شود و یکدفعه دیدی قوطی را متلاشی کرد . اما این بار ان دست های پشت پرده ، مجبور شدند در را زود تر از ان که انتظار می رفت کمی شل کنند ، خودشان می دانستند که اگر چنین نمی کردند ، بالاخره روزی بهای سنگین تری خواهند پرداخت ...

به قول بعضی ها : ( امید ، همیشه برای همه امیدواران سودمند نبوده است . اما ناامیدی همیشه برای ناامیدان زیان اور بوده است . ) و ما این بار ، ناامید نبودیم و درخت امیدمان به ثمر نشست .

هفته ای که تمام شد ، هفته ی ثمربخشی بود . بعد از 8 سال ناکامی در فوتبال ، بالاخره توپمان به گل نشست . بعد از 8 سال سکوت ، سکوتمان شکستیم . در خیابان ها ریختیم . جیغ زدیم . دست زدیم . رقصیدیم ...

به هر حال باید سرخوش باشیم . کیفمان کوک باشد . دماغمان چاق باشد .

اما همه مان میدانیم که هوا هنوز گرم است و کولرهای شهر هنوز جواب خنک کردن دل های ما را نمیدهد ...

گرچه مستانه می رقصیم ، می دانیم که تنها کمی در قوطی شل شده و شاید گاز های اشک اور ماموران محترم تمام شده و باتوم ها را در خانه جا گذاشته بودند.

گرچه پرچم به دست می چرخیم ، میدانیم که جاده دراز است و اسفالت جاده هم ان قدر ها صاف و هموار نیست ...

اما باید گفت که به قول همان بعضی ها ، امید به از ناامیدی است . و چون به تازگی درخت امیدمان میوه داده ، عاقلانه این است که به درخت امیدمان باز هم اب و کود دهیم ... احتمالا باز هم جواب می دهد ...

پس امیدوارم . تو هم امیدوار باش . این طوری بهتر است .




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 02:26 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]

12 سالم بیشتر نبود ... وقتی که تقویم ، خرداد 88 رو نمایش میداد . اون زمان این قدر همه از جریان سبز صحبت میکردن و اون رو پاس میداشتند ، که حتی کسی توی سن من دایما ارزو می کرد که ای کاش می تونستم رای بدم . توی مدرسه از دوستام گرفته تا معلم ، توی خیابون از جوون تر ها گرفته تا پیرهای محل و دور ترین اشنایان

یادمه چند روز مونده به انتخابات ، یه شب رفتیم به تماشای سبزپوشانی که توی خیابون از اومدن رییس جمهور جدید شادی می کردن ... میزدن ، میرقصیدن ، هلهله میکردن ... و منی که تا اون زمان از نزدیک ،‌ این همه ادم رو یه جا ندیده بودم ، بهت زده کنار خیابون ایستاده بودم و فقط تماشا میکردم ...

صبح شنبه بود ، ساعت 7 از خواب برخاستم . وقتی اومدم توی سالن ، تلویزیون روشن بود ...

دیدم که سبزپوش ها شکست خوردن . به خودم لرزیدم ...نمیدونستم جمعیت عظیم اون شب رو باور کنم یا نتیجه رای گیری رو ...

شب های بعدش صدای الله اکبری که از پشت بوم های مردم شهر شنیده میشد توی گوشم میپیچید ... گوشم رو به هر سمتی میگرفتم امواج این شعار به گوشم اصابت میکرد ... یکی از اشنا ها تصاویری رو تو اینترنت نشونم داد که با دیدنشون به شدت اب دهنم رو قورت دادم ... واسه منی که 12 سال بیشتر نداشتم و تا اون زمان فوران کردن خون از صورت کسی رو ندیده بودم ، تصاویر سنگینی بود ...

دایما توصیفات فضای امنیتی شهر به گوشم میرسید ... باورش سخت بود ... شیرازی که توی کتاب فارسی مون از وضع بی مثال و اب رکن ابادش خونده بودم ، تبدیل شده بود به شهری پر از گارد ویژه و گاز اشک اور ...

اینها اتفاقات زیادی بودن ، واسه کسی که تازه داشت دوران کودکیش رو به سرانجام میرسوند ...

و بعدش هم سرخوردگی ادمایی رو می دیدم که توی این مرز و بوم دیگه امیدی به سامان بخشی نداشتن ...

***

به همین زودی 4 سال گذشت ... قدم به 175 رسیده و از اون کودک 4 سال پیش فاصله گرفتم ... تنها چیزایی که از 4 سال پیش هدیه گرفتم خاطرات اون روز هاست ....

توی دبیرستانی که من توشم ، بچه ها بینش داشتن ... دایما بحث بالا میگرفت ، گرچه هنوز به سن قانونی نرسیده بودیم ، برامون مهم بود ، که کی قراره بیاد سر کار ...

یکی از بچه های سال بالاتر که نماینده معاون پرورشی بود ، از مقاومت سیاسی و اقتصادی حرف میزد و تبلیغ کسی رو میکرد که چنین مقاومتی رو بر پا کنه ... بچه ها ، یکی پس از دیگری در مورد نظر شخصی و خونوادگیشون درباره کاندیدا ها حرف میزدن ... یکی یه صحبتی میکرد ، یکی دیگه اون صحبت رو نقض میکرد و همه ، همصحبت میشدیم ... توی خونه هم که بودم دایما خبرگزاری ها رو بررسی می کردیم تا ببینیم توی فضای مجازی چه نقل و انتقالات خبری ای صورت می گیره ...

و بالاخره نشستم ، با خودم فکر کردم ، جمع زدم ، تفریق کردم ، خاطراتم رو یاداوری کردم ، نگاهی به اینده انداختم و راه خودم رو پیدا کردم ...

قرار شد با 2 تا از دوستام بریم توی ستاد روحانی ثبت نام و فعالیت کنیم ... توی فضای مجازی دایما میشنیدم که دانشجوها و جوون ها تنها به این خاطر می خواستن به روحانی رای بدن تا دوباره نظام مجبور به تقلب شه ، چون عمیقا بر این باور بودن که این دفعه هم کسی رای اون ها رو نمی خونه ...

اما من به عنوان کسی که 3-2 سال دیگه قراره تازه وارد دانشگاه شه ، واسه فعالیت تو ستاد روحانی دلایل خودم رو داشتم ... بر خلاف دانشجو ها ، حقیقتا امید داشتم که روحانی بیاد سر کار ... به راستی نمی تونستم ببینم زمانی که دانشجو ام ، کسی مثه رییس جمهور سابق بر مسند قدرت باشه ... حتی با تصور کردنش اشک توی چشمام جمع میشد ... پس چاره ای جز امید نداشتم ، امید به این که این دفعه حاکمیت ریسک نمیکنه ... امید به این که نفسی نو ، خواهد امد ...

شنیده بودم که روحانی اصلاح طلب نیست اما از اصلاح طلب بهتره .... میتونه بدون هیچ نزاع سیاسی و با تشکیل دولت ائتلاف ملی خواسته های اصلاح طلبا رو براورده کنه ...

پس با قاطعیت جلو رفتم ...

***

همین 10 دقیقه پیش بود ، ما موفق شدیم ...

و من ...حالا پس از ان خاطرات کودکی ، امروز با نگاهی دیگر به اینده ام می نگرم ... برای خودم و نسل چهارمی های دیگر فراوان خوشحالم ... فراوااااااااان ... از کوچه های شهر ، صدای جیغ و هورا می اید ... به انان می پیوندم ...

 




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]

و هنگامی که مثل یک بازی حوصله سر بر ، یکنواخت زندگی می کنیم و فقط دنبال انیم که روز ها را بی هیچ تغییری به پایان رسانیم و تنها با هدف انجام وظیفه کار کنیم ، ان موقع است که بی ان که خود بفهمیم زندگی معنای خاص خودش را از دست می دهد .

یک پیشنهاد فوق العاده برای دیدن :

فیلم ژاپنی IKIRU زیستن

ساخته Akira Kurosawa

سایر اطلاعات : http://www.imdb.com/title/tt0044741/?ref_=sr_1


کنجى واتانابه ( شیمورا ) ، کارمند قدیمى بخش بایگانى شهردارى ، در می ‏یابد که به سرطان معده مبتلا شده و بیش از شش ماه دیگر زنده نمی‏ماند . او ابتدا می‏خواهد تا از آخرین روزهاى زندگی ‏اش لذت ببرد ، اما این بی ‏فایده است و ...





طبقه بندی: فیلم و نقد فیلم،
[ شنبه 21 اردیبهشت 1392 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]

در سنین ما ، منظورم 14 تا ... سالگی است ، به علت ان که ان قدر سرمان را با درس و مدرسه و کلاس های جورواجور و کتاب های کمک اموزشی و ... گرم کرده اند ، صورتی در ذهنمان جا افتاده که اگر غیر از درس به چیزی دیگر فکر کنیم این طور می اندیشیم که یا درحال غفلت کردنیم   ، یا داریم زحمات پدر و مادرمان را بی نتیجه می گذاریم و یا این که در حال نابود کردن اینده مانیم .

از خانواده گرفته تا مدیر مدرسه و دبیران ، دائما در حال سرکوب نوجوانانی هستند که به قول خودشان نگران اینده ان ها می باشند و ان قدر همه زندگی را درس و مدرسه جلوه داده اند که چنین القا می کنند : یا درس بخوان ، یا دیگر هیچ امیدی به اینده نداشته باش و جالب این جاست که چنین می اندیشند : تنها به انسانی می شود گفت موفق که یا دکتر است یا مهندس ... فرقی نمی کند که به نیاز های درونی او چه قدر پاسخ داده شده باشد ... !

عموما پدران و مادران ما یا بلد نیستند به نیاز های درونی ما پاسخ دهند یا به قول معروف : رویشان نمیشود ...

به راستی چرا ؟ این پرسشی است که اگر کسی بخواهد به بزرگ ترین درد این روز های ما دستمالی بندد ، باید پاسخ گو باشد . به راستی این بی توجهی ، حاصل چیست ؟ به گمانم در روانشناسی و تاریخ این ملت باید جواب ان را جست .

بر اساس امار وبسایت toptenreviews.com ، بیش از 42 % کسانی که از اینترنت در جهان-  استفاده می کنند ، به سراغ فیلم ها و دیگر ابزار های پورنوگرافی می روند و در هر روز 68 میلیون جستجو در پی رسانه های شهوانی در اینترنت صورت می گیرد . عددی که معادل 25 % جست و جو های درون اینترنت در یک روز می باشد .

http://internet-filter-review.toptenreviews.com/internet-pornography-statistics.html

جمله ای از " فروید " : سرکوب ابتدا  به واسطه بطن جامعه بر ما شکل می گیرد ، اما پس از مدتی این سرکوب برای ما درونی میشود ، به صورتی که ما در ناخود اگاه خودمان نیز خود را سرکوب می کنیم . زمانی که کودکی خردسال با الت تناسلی خود بازی می کند ، اکثریت ما والدین ، به کودک خود پشت دستی می زنیم تا دیگر این کار را نکند یعنی این عمل او را سرکوب می کنیم .تنها به این علت که این کار در لیست ناپسند های تفکرات ما جای گرفته است . با این کار ، کودک ما به مرور زمان چنین سرکوبی برایش درونی می شود و این احساس را به خود القا می کند که نباییییید با الت خود بازی کند چون زشت است ، بد است ، ناپسند است ...

اما چه متاسف باشیم چه خرسند ، بنا بر ان چه بزرگان علوم  زیستی می گویند ، شدید ترین نیروی درونی ما در وجودمان نیروی عظیم و قدرتمند شهوت است . شهوتی که حتی اگر خود نیز در صدد سرکوب ان براییم ، این سرکوب فقط خاص زمانی است که تنها نیستیم ... پس چنین سرکوبی نه تنها باعث نمی شود که شهوت فرو نشیند بلکه فقط باعث عذاب وجدان در درون ما می شود .

در نتیجه تا این جا قانع ام که مشکل ( پاسخ به شهوت از راه استمناء ) فقط خاص جامعه ما و نوجوانان همسن من نیست . یک مشکل سرسام اور جهانی ایست ... هم چنین در عجبم که ایا باید اسم قرن 21 را گذاشت قرن ارتباطات و اطلاعات یا قرن صنعت پورن ؟ صنعتی که بر اساس تحقیقات بعد از اسلحه سازی پول ساز ترین صنعت در کل جهان است .

اما کمی بیشتر که بیاندیشیم در میابیم که که مشکل جامعه ما از این فراتر می رود ... چرا ؟ پاسخ این است که در فرهنگ های ملل دیگر ، استمناء تنها یکی از راه های پاسخ به نیاز انسان است . ولی تا به حال از خود پرسیده ایم که برای نوجوانان ما به جز استمناء چه راه دیگری باقی می ماند ؟

برمی گردیم به فلسفه فروید و سرکوب . بسیاری از والدین ما چنین می اندیشند که چون هیچ گاه از شهوت جلوی بچه هایشان حرف نزده اند یا این که برای فرزندانشان ، ان را ناپسند و سزاوار سرزنش جلوه داده اند ، چنین نیرویی در نوجوانانشان تا زمان ازدواج ریشه کن شده است . در نتیجه اکثریت قریب به اتفاقشان از استمناء فرزندان خویش بی اطلاعند ... و حتی اگر هم می دانند هیچ تلاشی در جهت پاسخ به ان انجام نمی دهند ... به این دلیل که هنجار های جامعه را باارزش تر از نابودی زندگی فرزندانشان می دانند و اغلب چنین می اندیشند که فرزند ما به چنین کاری الوده نمی شود ...

و بدبختانه حکومتمان نیز بر این مشکل دامن می زند و حادترش می کند ، چرا که اگر حتی خانواده های ما برای این مشکل چاره ای بیاندیشند با سرکوب حکومتی رو به رو می شوند ...

به راستی اگر پدران و مادران ما به صورت اتفاقی ما را در حال استمناء ببینند ، استمناءی که اکثریت ما نوجوانان دچارش هستیم ، چه عکس العملی نشان می دهند ؟ چه کسی را گناهکار می دانند ؟ نوجوانی که تنها در حال پاسخ به نیاز جنسی خویش است ، یا خودشان که نتواستند چاره ای برای خواسته های درونی او بیابند ؟ خواسته هایی که خودشان نیز روزی دچارش بودند . می پذیرم که زمان ان ها ان قدر امکانات نبود که هر نوجوان به راحتی به پورنوگرافی دست پیدا کند و با ان به شکل بسیار زیان اوری که امروز شاهد ان هستیم نیاز جنسی خود را برطرف کند . اما اکنون که چنین امکانات ناگذیری هست چه ؟ ایا نباید پاسخی برای ان بیابیم ؟

نکته دیگری که مشکل را شدید تر می کند این است که هیچ کسی در جامعه ما چه خانواده و چه اموزش و پرورش حاضر نیست برای نوجوانان از عوارض استمناء صحبت کند و بسیاری از ما از چنین عوارضی بی خبر و بی اطلاعیم ...

و باز هم( آیا )وقت ان نیست که والدین ما برخیزند و برای فرزندانشان چاره بجویند ؟ چاره ای از تباه شدن زندگی فرزندانشان جلوگیری کند ؟

ولی حیف که هنوز برای بسیاری روشن نیست ... ایا ما گناه کاریم ؟

 




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ شنبه 21 اردیبهشت 1392 ] [ 03:55 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]

دیوانه کننده است . انسان را می گویم .

وقتی به خودمان نگاه می کنم ، باورم نمیشود هنوز دیوانه نشده ام . گاهی به طبیعت که می نگرم رو به ایینه می ایستم وفریاد می زنم ، انسان از کدام نقطه این طبیعت سر در اورد ؟ کدامین اتم نقطه اغازین ما بود ؟ کدامین صدا نخستین اوای تار های صوتی ما را شکل داد ؟

انسان یا به کل ابله است یا نادان . بدین خاطر که یا سر خودش کلک زده که پرسش چگونگی به وجود امدن هستیش را باید پشت گوش اندازد که در نتیجه ابله است ، یا ان قدر نادان است که هنوز نتوانسته پاسخی صحیح بیابد .

این انسان ابله یا نادان ، تاکنون هرچه بدست اورده هنوز بر سرش بحث ها می توان کرد ؛ پس هیچ چیز را نتوانسته ثابت کند . مثال : کشمکش تاریخی میان تفکر دو دسته انسان هنوز که هنوز است ادامه دارد . عده ای می گویند که انسان در میان کائنات رها شده است ، عده ای دیگر برای جهان خدایی قائل می شوند . فعالیت های هر دسته فقط معطوف است به تلاش و کوشش هایی برای رسیدن به پاسخ نهایی. اما هیچ کدام کارشان را بلد نیستند . چرا که نمی توانند به کل ، ان را ثابت کنند . عده ای که می گوید خدا هست ، حریفانشان این طور به ان ها جواب می دهند : پس خدای شما از کجا امد؟ . و عده ای که می گوید خدا نیست ، حریفانشان متذکر می شوند : پس ان انفجار بزرگ اولیه در کائنات به وسیله چه کسی رخ داد ؟

موضوع فاجعه است . فاجعه ای عظیم در ورای زندگی روزمره انسان . در پس چای خوردن ها و بگو بخند ها و عشق ها و شادی ها و نفرت های انسانی مفهومی بس وحشتناک نهفته که زندگی را می تواند به تونلی تاریک یا سرزمینی روشن تبدیل کند . این مفهوم ان قدر وحشتناک است که بسیار ی به خاطرش خودکشی کرده اند از جمله هدایت و همچنین بسیاری در پی ان ، به همان سرزمین نورانی رسیده اند.

سئوال این جاست که معیار هر کدام از انان چه بوده ؟ بر اساس چه معیاری به تونل تاریک و یا سرزمین روشن رسیده اند ؟ در نظرم پاسخ روشن است : معیار، عقل هر انسان است .

سغراط متذکر می شد که اگر انسان عقل را معیار قرار دهد ،  بر اساس ان می تواند به فضیلت ها برسد . اما پرسش این جاست که چه طور برخی با معیار قرار دادن عقل خویش ، به فضیلت های در نظر سغراط نرسیده اند ؟ پس ایا باید گفت انان عقل نداشتند ؟ ناعادلانه است .

این جاست که کانت المانی پا به صحنه می گذارد ، شاعرانه دست من و تو را می گیرد و لبخند می زند ، سپس میکروفون را جلوی صورتش قرار می دهد و می گوید :

همه می دانیم که به وسیله عقل ، نه می توانیم خدا را ثابت و نه رد کنیم . پس معیار چه می تواند باشد ؟ برای رسیدن به یک نظریه مطلق راه را چگونه باید رفت ؟

« از ان جا که عقل ما به سان یک عینک افتابی بر روی چشممان است ، نمی توانیم اطمینان یابیم که ان چه عقل برای ما از جهان پیرامونش تفسیر و تحلیل می کند به راستی همان حقیقت است . منظور این است که شاید این عقل ماست که به طور دلبخواهی حقیقت را به شکلی دراورده تا برای ما قابل درک باشد .

عقل همه ما به مرور زمان عادت می کند که به دنبال هر معلولی علتی بگردد . اگر توپی را جلوی یک بچه 5 ماهه بیاندازی دنبال ان نیست که بفهمد ان توپ را چه کسی انداخته . ولی همین کودک به سن 5 سالگی که رسید اگر توپی جلویش بیافتد می گردد تا ببیند چه کسی علت انداختن ان توپ است . پس این زمان است که علت و معلول را به مرور در ذهن ما جا می اندازد. پس این ماییم که عادت کردیم که برای این جهان دنبال علت باشیم .

پس به این نتیجه می رسیم که از راه عقل نمی توانیم خدا را ثابت کنیم . چرا که ما نیز جزئی از همان توپی هستیم که کسی ان را انداخته و یا خود به خود انداخته شده. پس اما معیار رسیدن به سرزمین نورانی چه می تواند باشد ؟

معیار ، موازین اخلاقی درون ماست .

بر اساس موازین اخلاقی درون ، خدایی هست که در پس لحظه های ما زندگی ما را شکل داده است . همچنین همه ما دوست داریم با کودکان خوش اخلاق باشیم . کسی برایمان به طور عقلی ثابت نکرده که باید با کودک خوش اخلاق باشیم یا نباشم . اما این میل درونی ماست که از موازین اخلاقی وجودمان سرچشمه می گیرد و بی اختیار ما را امر به مهربانی با کودک می کند. »

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود / هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

اما اکنون پرسشی که بسیار مرا آزار می دهد این است که اگر خدا می خواست ما بر طبق موازین اخلاقی به او برسیم ، پس چرا چیزی به نام عقل برای ما گذاشت که بخواهیم از راه ان ، این همه استدلال های بی اساس برای اثبات یا رد وجوش بیاوریم ؟

به راستی عقل برای چیست ؟

 




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ جمعه 6 اردیبهشت 1392 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]


این جا ساعت 11 شب است . این جا کسی نمیداند قرار است به کجا برسد .

نه ان قدر کتاب خواندم که بتوانم بگویم راه روشنی در پس لحظه هایم پیداست و نه ان قدر تضمینی هست که اطمینان پیدا کنم کتاب خواندن ، مرا به دست نایافتنی ها می رساند . عده بسیاری می زیندکه خواندن کتاب سبب شکل گیری یک ماسک بر صورتشان است ، ماسکی که اصل خاص بودنشان را زیر سئوال می برد .می گویند ، می شنوند ، ایده پردازی می کنند ، ولی کمی که دقت کنیم متوجه می شویم که گفتار و نوشتارشان زلال نیست . تعریف خاصی برای واژه زلال در نظرم نمی اید . شاید زلال بودن و زلال نوشتن را نمی شود توضیح داد . و خود نیز هنوز ایمان نیاورده ام که ان را درک کرده ام یا نه ...

گاهی ما انسان ها برای موفقیت تعا ریف و توضیحات جور و واجور و حتی گاهی اندیشمندانه و خواستنی تهیه می کنیم. گاهی لیست های بلند و بالا با عنوان عوامل موثر بر موفقیت روی کاغذ به نگارش در می اوریم و به اسم فراموش نشدنی ها بر دیوار اتاق می چسبانیم   .برای چسباندن چنین کاغذی بر دیوار نیاز به منگنه است . صادقانه بگویم : در نظرم هیچ عاملی موثر نیست . ادم های مذکور نه تنها به خاطر استفاده از منگنه دیوار اتاقشان را خراب کردند بلکه به خودشان ایده های بی سر و پا می دهند . منظورم از تفکرات بی سر و پا تفکراتی است که هرچند قابل توجه به نظر می رسند ، تنهعا دل خوشکنک های لحظات و اندیشه های ما هستند .

" ژان پل سارتر " فرانسوی می نویسد : « این ماییم که به زندگی باید معنا بخشیم . به خودی خود معنا ندارد. »

گاهی در ایستگاه قطار ، در شلوغی و ازدحام جمعیت منتظر کسی هستیم . جای سوزن انداختن نیست . اما چشمانمان جز نبودن مسافر خود کسی و چیزی را نمی بیند . این طرز نگاه در ان لحظه ، دست نشانده انتظار ما از ورود مسافر ، در پس کروموزوم های مغزی ماست . و کروموزوم های مغری ما همگی توسط وجود ما رهبری می شوند . و این وجود را برخی روح می نامند .پس این وجود ماست که به طرز نگاه ما در ان لحظه معنا می بخشند .پس این ماییم که به زندگی در ان موقعیت معنا می بخشیم .

منی که 15 سال بیشتر ندارم نمی توانم تز روشنفکری دهم اما ایمان اورده ام که موفقیت ما در پس معناییست که به زندگی می دهیم . تنها عامل موفقیت همین است و بس . و اما مانده ام چگونه میشود طوری به زندگی معنا داد که به موفقیت رسید. ناگفته نماند که تاکنون نتوانسته ام تصویر خوبی نیز برای موفقیت در ذهن ترسیم کنم . لحظه ای نیست که بتوانم بگویم اکنون موفقم و یا ناموفق . بعضی می گویند بستگی به هدف دارد . اگر در راه ان به لحظه هایت معنا بخشی ، یک انسان موفقی . و نیز این را نمی دانم که هدفم دقیقا چه می تواند باشد . اگر ایده ال گرا باشیم ، هدف های بزرگی برای خود ترسیم می کنیم . اما ایا شدنی است ؟ بزرگان چه می گویند ؟

         I suppose they agree

گاهی از خودمام می پرسیم ، اکنون دقیقا در این جهان چه غلطی میکنیم ؟ چگونه سر از این جا در اوردیم ؟ گاهی برای تفکر می نشینیم تا بیاندیشیم حقیقتا کیستیم ؟ به کجا می رویم ؟ تفکراتی دیوانه کننده در پس لحظاتی که می گذرند .

" یوستین گوردر " می نویسد : « ای کاش زندگی به سادگی نوشیدن یک فنجان چای بود. ای کاش ... »

شاید باورتان نشود که برای یافتن پاسخ چنین سوالاتی اشک ها ریخته ام . ولی راهی نیست که نیست و تنها مجبورم دل خود را به بودن خدایی پشت جهان خوش کنم . شک های فراوان در حقیقت وجودش هست و نیست . اما هیچ گاه باورم نمیشود که خدایی نباشد . اگر روزی کسی برایم ثابت کند که وجودش حقیقت ندارد ، در بست خودکشی می کنم . شاید ساده انگارانه باشد ...

این را از قول " کرکه گور " می نویسم : « مسیحیت ان چنان غیر عقلانی و توان کاه سات که می بایست یا دربست ان را پذیرفت یا دربست رد کرد . فایده ای ندارد که اندکی یا تا اندازه ای مذهبی باشیم . چون یا عیسی روز عید پاک از قبر برخاست یا برنخاست و اگر واقعا از قبر برخاست و اگر به راستی به خاطر ما جان داد ، امری چنان عظیم است که باید کل زندگی ما را در برگیرد .»

فکر می کنم همین امر پیرامون دین ما هم صدق می کند . وحی بر محمد ، ان قدر اعجاب انگیز است که یا باید به کلی ان را قبول کرد یا به کلی دست رد به سینه ان زد . گرچه غیر عقلانی و حتی به گفته بعضی مضهک است ولی می توان ان را پذیرفت . و همچنین در عین حال که بعضی به ان ارج و قرب می دهند میشود ان را رد کرد ...

ای ... چه قدر حرف زدم ... حرف های بی هدف ... 

به هرحال ، حرف دل امشب من بود ...

پیشنهاد برای تماشا : فیلم " هامون " - ساخته " داریوش مهرجویی "


 




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ جمعه 6 اردیبهشت 1392 ] [ 10:04 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]
نظرات

یه زمانی ، یه مردی ، تو کوچه های یه محله قدم می زد، همین جور می رفت و می رفت ...

به ادما نگاه می کرد ، بهشون لبخند میزد

گربه ها رو رصد می کرد ، او نا رو غذا می داد

اگه اشغال رو زمین بود ، برش میداشت و می رفت

حتی یه بار ، مردم محله دیده بودن که این مرد جارو خاک انداز برمیداره و کوچه رو اب و جارو میکنه ...

این مرد از کجا میومد ، معلوم نبود

مشخص نبود دقیقا چجوری زندگی شو میگذرونه

تا حالا کسی ازش نپرسیده بود واسه چی لبخند میزنی

و هنوز کسی نمی دونست چرا صبح تا شب توی کوچه ها به گربه ها غذا میده

ناگفته نماند که حدس و گمانایی در موردش بود

مثلا این که بعضیا میگفتن شایدا کارگر شهرداریه ولی بدون لباس کار میاد بیرون و از سر دلرحمی به گربه ها هم غذا میده .

عده ای میگفتن ممکنه تو زندگیش این قدر پول داره که نخواد کار کنه و علاف می گرده .

یه سری هم میگفتن بعید نیست ترک دنیا کرده باشه.

این حرفا توی محل دهن به دهن میپیچید

ولی غیر از بچه ها و گربه ها زیاد کسی محل مرد قصه ما نمیذاشت

همه در جواب لبخندش یا به روی خودشون نمی اوردن که کسی لبخند زده ، یا لبخند بی رمقی می زدن و می رفتن ، و یا این که پشت سرش حرف در میاوردن که یارو چشم چرونه ...

اما این مرد ، هیچ چشمداشتی به جواب متقابل اونا نداشت و حتی از دست فریادهایی هم که سرش کشیده میشد ناراحت نمیشد . چراش رو کسی نمی دونست .

همون طور که گفتم توی اون محل پر از بچه های قد و نیم قد بود . این بچه ها هرچی که کوچک تر بودن بیشتر به مرد توجه میکردن . به این ترتیب که وقتی مرد به بچه هایی که تو بقل مامانشون بودن یا توی کالسکه میرفتن لبخند میزد خیلی سریع جواب می گرفت . بچه ها لبخند خیلی خواستنی ای میزدن و تا سر کوچه به مرد نگاهی از سر شادی می کردن .

اما مادامی که بچه ها به نوجوونی می رسین و قد میکشیدن از کیفیت لبخند اونا کمتر و کمتر میشد ، و دختربچه ها هم علاوه بر این که مثه پسرا - با بزرگتر شدن - سرشون توی لاک خودشون می رفت ، توی مدرسه یادشون میدادن که توی خیابون نباید به نامحرما توجه کنن .

قصه مرد قصه ما از اون جا شکل میگیره که :

یه روز عصر یکی از دخترک های محل ، از کوچه که رد میشد ، یه ماشینی واسش بوق زد . دخترک محلش نذاشت اما ماشین اصرار کرد . دخترک اصلا محلش نذاشت ولی ماشین بازم اصرار کرد .

وقتی ماشین دید که پافشاریش جواب نمیده ، توی اون تاریکی شب خودش دست به کار شد. بعدش هم فلنگو بست و در رفت .

مرد خوب قصه ما که داشت به گربه ای غذا می داد یه دفعه دید دخترک غیبش زده . همون دخترکی که چند لحظه پیش بهش لبخند زده بود.

وقتی دید ته کوچه از توی یه ماشین صدای جیغ میاد ، سراسیمه شد . دور و برش رو گشت. دید یکی از دوچرخه های دم در مسجد قفل نشده . سریع برش داشت و با عجله به سمت ماشین رفت.

مرد رفت و اون روز عصر اولین روزی بود که کوچه بدون مرد باقی موند .

چند لحظه بعد از توی یکی از خونه ها یک خانمی با چادر اومد بیرون . نگران به نظر می رسید . این برو گشت ، اون برو گشت . از دخترش خبری نبود .با همسایه ها صحبت کرد.

مردهای محل دسته شدن تا کوچه ها رو بگردن شاید دخترک گم شده باشه . زنای محل هم وقتی اون خانم گریه میکرد دلداریش می دادن .

بعدش یکدفعه صدای داد از توی مسجد اومد:

اهای دزد ، ای هواااار ، دوچرخه ام رو بردن ...

مردا پس از ناکامی از جستو جو برگشتن با اهالی صحبت کردن . شورا تشکیل دادن و فکراشونو گذاشتن رو هم تا یک چیزی به ذهنشون برسه . که یه دفعه یکی از بچه های محل گفت : (راستی چه طوره از اون مرده بپرسیم که میااد به گربه ها غذا میده و زباله ها رو جمع میکنه ؟)

وقتی اینو گفت ، بزرگترا نگاهی به اطرافشون انداختن و گفتن : پس اون مرده کجاست ؟

و بعدش تمام سوء ظن ها به سمت مرد بیچاره رفت :

- حتما دخترک رو به بهانه بازی سوار دوچرخه کرده و رفته .

- باید از همون اول بهش شک می کردیم که این ادم کیه.

- اصلا شاید از قبل نقشه کشیده بوده .

- نه ، احتمالا جاسوس یه باند بوده .

- ...

اون شب مردم محل به اگاهی اطلاع دادن که دنبال یه چنین شخصی با فلان شکل و شمایلی باشه وهیچ کدوم تا پیداشدن مرد مظنون چشم برهم نبستند .

...

تا این که روز بعد این خبر تو روزنامه ها منتشر شد که کسی با شکل شمایلی که اهالی از مظنون توصیف کرده بودن همراه یک دوچرخه کنار یک ساختمون ، به عنوان مقتول شناسایی شده .

و دیگه این که همون روز دخترک رو توی یکی از کوچه ها پیدا کردن .

...

از اون روز به بعد مردم محله تصمیم گرفتند که دیگر هرکسی بهشون لبخند زد و یا زباله جمع کرد و به گربه ای غذا داد مجرمه . چون پشت این کاراش هدفای شومه .

اونا فکرمیکردن باندی که به خیال خودشون مرد عضوش بوده ، دورش زده و به قتل رسوندتش.

گرچه ، دخترک خیلی توضح داد که اون مرد هیچ نقشی جز نجات دادن خود دخترک در ماجرای شب قبل نداشته ، اما بزرگترا گفتن چون بچه است بلد نیست درست و راست ماجرا رو توضیح بده ، پس به خرجشون نرفت که نرفت .

اصولا مردم محله دوست داشتن کسی رو که هیچی ازش نمی دونن و هیچ خلافی نکرده رو مجرم کنن .

سپس یک تابلویی تهیه کردن و اون رو سر کوچه نصب کردن : (اگر فکر کردی با اشغال جمع کردن و یا لبخند زدن و به گربه غذا دادن می تونی ما رو گول بزنی کور خوندی . حالا هرکی می خوای باش . دیگه به کسی اجازه این کار رو نمی دیم .)

واین شد که بعد از اون ماجرا هرکسی که می خواست اشغالی از روی زمین برداره ، مردم محل این قدر بد نگاهش می کردن که اون شخص مجبور میشد زباله رو همون جا بذاره .

از اون ماجرا چند وقت گذشت . توی محل چندین گربه مرده پیدا شدن . و چون هیچ رفتگری هم حاضر نبود بیاد زباله ها و گربه مرده ها رو جمع کنه و هیچ انسانی هم دل رو به دریا نزد تا به بقیه گربه ها غذا بده ، محله رو بوی بد تعفن برداشت . به علاوه این که دیگه حتی گوشه لبخندی هم بر لب کسی دیده نمیشد.

تا این که یه روز دخترکی که همین چند سطر پیش ازش صحبت شد به همراه بچه های دیگه محل تصمیم گرفتن به این اوضاع خاتمه بدن . چون همیشه فکرای خواستنی به ذهن بچه ها میرسه .

در نتیجه صبح روز بعد تا هوا روشن شد از خواب پاشدن . دست جمعی پریدن توی کوچه و قبل از این که کسی از خواب بیدار شه رفتن رفتگررو صدا زدن تا بیاد کمکشون کنه . ولی رفتگر باز هم ترسید و حاضر نشد کاری انجام بده .

پس بجه ها خودشون دست به کار شدن . اشغالا رو جمع کردن . گربه مرده ها رو هم به هرترتیبی بود بردن توی خیابون و به یه کامیون رفتگری سپردن . بعدش همه جا رو اب و جارو کردن . محله که تمیز شد یکی از بچه ها که از همه بزرگتر بود و تازه خوندن و نوشتن بلد شده بود گفت که باید تابلوی سر کوچه رو کند و بجاش یه تابلوی دیگه گذاشت و روش نوشت : ( به یاد اون مردی که زیبایی رو به ما یاد داد ، به هم لبخند بزنیم ، به گربه ها غذا بدیم و اشغالا رو جمع کنیم .)

وقتی بچه ها کاراشون تموم شد هرکدومشون گوشه ای از محل وایسادن و همزمان با هم بلند بلند خندیدن .

بلند و بلند تر فریاد شادی سر دادن .

بعدش به ساکنین خونه ها که تازه سر از پنجره بیرون اورده بودن که ببینند چه اتفاقی افتاده لبخند زدن . و دخترک با صدای بلند هورا کشید و گفت : موفق شدییییییم ...

...

به این ترتیب بزرگتر ها برای اولین بار هم که شده از کودکانشون یاد گرفتن.

و اموختن که محله به کسی که اشغال ها راجمع کنه و به گربه ها غذا بده ولبخند را برای هم محلیاش به ارمغان بیاره نیاز داره . چون با چشمای خودشون دیدن که کوچه تمیز همراه با چهرهای بشاش چه قدر زیباست .

پس از اون روز کوچه تمیز ، صورت ها بشاش و گربه ها سیر بودند و شهرداری هم به خاطر تمیز نگهداشتن کوچه ها به عنوان جایزه به مردم محل جایزه نقدی داد .

 

تمام




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ شنبه 24 فروردین 1392 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]
نظرات

ما به نام عشق و ایمان

همچو طوفان های غران

پاگذاریم عمق دریا

می شکافیم دشت شب را

 

ای دلاور مرد مشرق

دست خود را تا سپهر آر

 

جامه رزمت چو پرچم چون نماد

سینه ات سان سرود میهنی

دست تو مارا یکی دریا کند

شوق پروازی به دل ها جا کند

 

هرکجا گویند شعری در سخن

هرکسی شوقی درونش پرورد

ما به تو ای مرد مشرق

ما به ذوق فکر و جانت

محض یک لحظه گشایش

فکر پرواز کبوتر

کز قفس پریده باشد

در دل و جان پرورانیم

 

ای دلاور مرد مشرق

صبر بشکن ، اسب زین کن

خنجرت از گنجه بیرون

بهر خون ان که گوید

این پرنده پر ندارد

 




طبقه بندی: شعر،
[ جمعه 23 فروردین 1392 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]
نظرات

توی یه روزگاری  ، توی یه شهری ، ادما ، همه و همه صبح که میشد این ور و اون ور ورجه وورجه میکردن  تا به سکه های شهر برسین و روز تموم شه ...

میرفتن و میرفتن و میرفتن ...

چشماشون همه جا رو رصد می کرد که یه وقت سکه ای از کفشون نره ، یا از جیبشون نیفتاده باشه  ،یا کسی از اونا به غارت نبرده باشه ...

توی اون شهر ، مردم سکه هاشون رو جمع می کردن .میذاشتن توی یه جای ویژه ای تا محفوظ بمونه... و بین خودشون قرار گذاشته بودن که هرچه قدر بیشتر سکه بذارن اون جا سکه های بیشتری روی سکه هاشون جمع بشه ...

توی اون روزگار ، مردم اگه می خواستن کاراشون بهتر راه بیفته به همدیگه قول سکه می دادن ... و اگه کارشون راه نمیفتاد با خداشون درددل میکردن که خدایا اگه کارمو راه بندازی فلان قدر سکه میذارم کنار ...

و جالب این که اگه می خواستن حاجتی بگیرن به جای مخصوصی میرفتن که توش یه حوضی وجود داشت ؛ میگفتن اگه توی این حوض سکه بندازی به زودی زود خواسته ات براورده میشه ...

نمیدونم دقیقا این سکه ها از کی این قدر مهم شدن ...

نمی دونم این سکه ها چه طوری کودتا کردن و بر مردم این شهر حاکم شدن ..

یه روز یه کودک که توی اون شهر قدم می زد دید یکی از توی سطل اشغال چیز جمع می کرد ، از یه نفر پرسید این اقا چرا این کارو می کنه ؟

گفت : اگه سکه داشت این کار رو نمیکرد ...

یه شب کودک توی یکی از این کوچه پسکوچه های این شهر دید یه زنی کنار یه سری شمع نشسته و داره گریه میکنه . از کسی پرسید که چرا این زن گریه میکنه ؟

گفت : اگه خیلی ناراحتی به مامانت بگو چند تا سکه بندازه جلوش  ...

روی هم رفته این سکه های قصه ما بودن که روزگار شهر رو میچرخوندن .

این کودک قصه ما ...

یه وقتایی از این و اون می پرسید اگه این سکه ها نبودن چه اتفاقی می افتاد ؟

میگفتن : تاحالا زیراب نفس گیری کردی ؟ دیدی چقدر سخته ؟ اگه سکه نباشه همین وضعیته به علاوه این که دیگه بالا هم نمیتونی بیای ... همین .

کودک نشست فکرکرد ... پیش خودش حساب کرد ، جمع زد ، تفریق کرد ...تا ببینه چطور میشه کودتای سکه ها رو نابود کرد ...  اخه این کودک واسه مردم این شهر دلش می سوخت و گریه می کرد ...

بلاخره تصمیمشو گرفت ... توی یکی از صبحای این شهر به همراه همسنا و کودکای دیگه رفتن تمام مکانای ویژه ی جمع اوری سکه رو به اتیش کشیدن ... طوری اتیش زدن که دیگه هیچ احدالناسی نتونه سکه ها رو نجات بده ...

بعد از این جریان همه ، مغازه های شهر بستن و به خونه هاشون رفتن ... چون از دیرباز این موضوع ملکه ذهنشون شده بود که اگر سکه نباشه زندگی نیست ... پس همه به خونه هاشون رفتن ... چادرنمازاشون و عباهاشون رو به تن کردن و به درگه خداشون سجده کردن و دست جمعی مراسم نماز و دعای رفع بلای بی سکه ای رو به جا اوردن ...

کودکان امید وار بودن کسی توی این شهر پیدا شه که نابود شدن سکه ها رو به معنی بلا و نابودی زندگی ندونه ... به خاطر همین به تمام خیابونای شهر سر زدن ... تا این که دیدن در یه جایی بازه ...جلوتر که رفتن دیدن صدای نااشنایی میاد ... وقتی رفتن تو از شدت گرد و خاک به سرفه افتادن ... کمی که اروم گرفتن دیدن یه پیرمرد سفید پوشی نشسته روی یه صندلی و با یه چیزی که درازا و کلفتیش شبیه مسواکه داره روی یه چیز سفید ،دستش رو تکون تکون میده .

کودکان پرسیدند چی کار می کنی؟

گفت : مینویسم

کودکان سوالشون رو دوباره پرسیدن و پیر مرد همان مینویسم را جواب داد که اولین بار بود به گوش کودکان می خورد .

کودکان بیشتر که دقت کردن دیدن اطراف اتاق گرد و خاک گرفته ، پر از چیز هایی شبیه جعبه است .

کودکان پرسیدن : ان ها جعبه اند ؟

پیرمرد نگاهی به کودکان کرد . تبسمی کرد و گفت : کتاب اند .

از ان صبح به بعد کودکان مشتاق شدند ببینند این پیرمرد چه میگوید و چه می کند ؛ صبح و شب پیش  او می رفتند و از او یاد می گرفتند ...

بزرگتر که شدند هرکدامشان نوشتند و نوشتند و نوشتند ...

از پدرانشان نوشتند که بعد از نابودی سکه ها در کلبه هایشان ماندند و ان قدر بیرون نیامدند که اکنون تبدیل به فسیل شده اند ...

کودکان دیروز ، اکنون به راه حلی دست پیدا کرده اند که می توانند کلبه های بازمانده پدرانشان را هم تبدیل به کاغذ و قلم کنند تا انقدر بنویسند تا دیگر سکه ای جرئت کودتا نکند .

اکنون دیگر هر نفر یک کتابخانه دارد که در ان زندگی می کند و هر کس برای به دست اوردن مایحتاج زندگی کتاب مبادله می کند .

کودکان دیروز قصه ما ، اکنون به من و شما سلام می کنند و تاریخشان را به من و شما می اموزند .

 




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ جمعه 23 فروردین 1392 ] [ 02:32 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]
نظرات
درباره وبلاگ

اینجا صفحه هنره ...
اینجا ، صفحه ایه که ما در اون می نویسیم ، می سراییم و می سازیم ؛ هدف مان هیچ چیز نیست جز بهترشدن و خلق یک اثر خوب و خواستنی . در این راه از ایده های دوستان و عالاقه مندان نیز بهره مند می شویم .

امین ، عرفان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :