تبلیغات
صحبت

صحبت
توی دنیای ما هرکسی اثری نو از خودش به جا بذاره خلاق و هنرمنده ؛ حتی اگه فقط از نگاه خودش خوب و خواستنی باشه

توی یه روزگاری  ، توی یه شهری ، ادما ، همه و همه صبح که میشد این ور و اون ور ورجه وورجه میکردن  تا به سکه های شهر برسین و روز تموم شه ...

میرفتن و میرفتن و میرفتن ...

چشماشون همه جا رو رصد می کرد که یه وقت سکه ای از کفشون نره ، یا از جیبشون نیفتاده باشه  ،یا کسی از اونا به غارت نبرده باشه ...

توی اون شهر ، مردم سکه هاشون رو جمع می کردن .میذاشتن توی یه جای ویژه ای تا محفوظ بمونه... و بین خودشون قرار گذاشته بودن که هرچه قدر بیشتر سکه بذارن اون جا سکه های بیشتری روی سکه هاشون جمع بشه ...

توی اون روزگار ، مردم اگه می خواستن کاراشون بهتر راه بیفته به همدیگه قول سکه می دادن ... و اگه کارشون راه نمیفتاد با خداشون درددل میکردن که خدایا اگه کارمو راه بندازی فلان قدر سکه میذارم کنار ...

و جالب این که اگه می خواستن حاجتی بگیرن به جای مخصوصی میرفتن که توش یه حوضی وجود داشت ؛ میگفتن اگه توی این حوض سکه بندازی به زودی زود خواسته ات براورده میشه ...

نمیدونم دقیقا این سکه ها از کی این قدر مهم شدن ...

نمی دونم این سکه ها چه طوری کودتا کردن و بر مردم این شهر حاکم شدن ..

یه روز یه کودک که توی اون شهر قدم می زد دید یکی از توی سطل اشغال چیز جمع می کرد ، از یه نفر پرسید این اقا چرا این کارو می کنه ؟

گفت : اگه سکه داشت این کار رو نمیکرد ...

یه شب کودک توی یکی از این کوچه پسکوچه های این شهر دید یه زنی کنار یه سری شمع نشسته و داره گریه میکنه . از کسی پرسید که چرا این زن گریه میکنه ؟

گفت : اگه خیلی ناراحتی به مامانت بگو چند تا سکه بندازه جلوش  ...

روی هم رفته این سکه های قصه ما بودن که روزگار شهر رو میچرخوندن .

این کودک قصه ما ...

یه وقتایی از این و اون می پرسید اگه این سکه ها نبودن چه اتفاقی می افتاد ؟

میگفتن : تاحالا زیراب نفس گیری کردی ؟ دیدی چقدر سخته ؟ اگه سکه نباشه همین وضعیته به علاوه این که دیگه بالا هم نمیتونی بیای ... همین .

کودک نشست فکرکرد ... پیش خودش حساب کرد ، جمع زد ، تفریق کرد ...تا ببینه چطور میشه کودتای سکه ها رو نابود کرد ...  اخه این کودک واسه مردم این شهر دلش می سوخت و گریه می کرد ...

بلاخره تصمیمشو گرفت ... توی یکی از صبحای این شهر به همراه همسنا و کودکای دیگه رفتن تمام مکانای ویژه ی جمع اوری سکه رو به اتیش کشیدن ... طوری اتیش زدن که دیگه هیچ احدالناسی نتونه سکه ها رو نجات بده ...

بعد از این جریان همه ، مغازه های شهر بستن و به خونه هاشون رفتن ... چون از دیرباز این موضوع ملکه ذهنشون شده بود که اگر سکه نباشه زندگی نیست ... پس همه به خونه هاشون رفتن ... چادرنمازاشون و عباهاشون رو به تن کردن و به درگه خداشون سجده کردن و دست جمعی مراسم نماز و دعای رفع بلای بی سکه ای رو به جا اوردن ...

کودکان امید وار بودن کسی توی این شهر پیدا شه که نابود شدن سکه ها رو به معنی بلا و نابودی زندگی ندونه ... به خاطر همین به تمام خیابونای شهر سر زدن ... تا این که دیدن در یه جایی بازه ...جلوتر که رفتن دیدن صدای نااشنایی میاد ... وقتی رفتن تو از شدت گرد و خاک به سرفه افتادن ... کمی که اروم گرفتن دیدن یه پیرمرد سفید پوشی نشسته روی یه صندلی و با یه چیزی که درازا و کلفتیش شبیه مسواکه داره روی یه چیز سفید ،دستش رو تکون تکون میده .

کودکان پرسیدند چی کار می کنی؟

گفت : مینویسم

کودکان سوالشون رو دوباره پرسیدن و پیر مرد همان مینویسم را جواب داد که اولین بار بود به گوش کودکان می خورد .

کودکان بیشتر که دقت کردن دیدن اطراف اتاق گرد و خاک گرفته ، پر از چیز هایی شبیه جعبه است .

کودکان پرسیدن : ان ها جعبه اند ؟

پیرمرد نگاهی به کودکان کرد . تبسمی کرد و گفت : کتاب اند .

از ان صبح به بعد کودکان مشتاق شدند ببینند این پیرمرد چه میگوید و چه می کند ؛ صبح و شب پیش  او می رفتند و از او یاد می گرفتند ...

بزرگتر که شدند هرکدامشان نوشتند و نوشتند و نوشتند ...

از پدرانشان نوشتند که بعد از نابودی سکه ها در کلبه هایشان ماندند و ان قدر بیرون نیامدند که اکنون تبدیل به فسیل شده اند ...

کودکان دیروز ، اکنون به راه حلی دست پیدا کرده اند که می توانند کلبه های بازمانده پدرانشان را هم تبدیل به کاغذ و قلم کنند تا انقدر بنویسند تا دیگر سکه ای جرئت کودتا نکند .

اکنون دیگر هر نفر یک کتابخانه دارد که در ان زندگی می کند و هر کس برای به دست اوردن مایحتاج زندگی کتاب مبادله می کند .

کودکان دیروز قصه ما ، اکنون به من و شما سلام می کنند و تاریخشان را به من و شما می اموزند .

 




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ جمعه 23 فروردین 1392 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]
نظرات
درباره وبلاگ

اینجا صفحه هنره ...
اینجا ، صفحه ایه که ما در اون می نویسیم ، می سراییم و می سازیم ؛ هدف مان هیچ چیز نیست جز بهترشدن و خلق یک اثر خوب و خواستنی . در این راه از ایده های دوستان و عالاقه مندان نیز بهره مند می شویم .

امین ، عرفان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :