تبلیغات
صحبت

صحبت
توی دنیای ما هرکسی اثری نو از خودش به جا بذاره خلاق و هنرمنده ؛ حتی اگه فقط از نگاه خودش خوب و خواستنی باشه

یه زمانی ، یه مردی ، تو کوچه های یه محله قدم می زد، همین جور می رفت و می رفت ...

به ادما نگاه می کرد ، بهشون لبخند میزد

گربه ها رو رصد می کرد ، او نا رو غذا می داد

اگه اشغال رو زمین بود ، برش میداشت و می رفت

حتی یه بار ، مردم محله دیده بودن که این مرد جارو خاک انداز برمیداره و کوچه رو اب و جارو میکنه ...

این مرد از کجا میومد ، معلوم نبود

مشخص نبود دقیقا چجوری زندگی شو میگذرونه

تا حالا کسی ازش نپرسیده بود واسه چی لبخند میزنی

و هنوز کسی نمی دونست چرا صبح تا شب توی کوچه ها به گربه ها غذا میده

ناگفته نماند که حدس و گمانایی در موردش بود

مثلا این که بعضیا میگفتن شایدا کارگر شهرداریه ولی بدون لباس کار میاد بیرون و از سر دلرحمی به گربه ها هم غذا میده .

عده ای میگفتن ممکنه تو زندگیش این قدر پول داره که نخواد کار کنه و علاف می گرده .

یه سری هم میگفتن بعید نیست ترک دنیا کرده باشه.

این حرفا توی محل دهن به دهن میپیچید

ولی غیر از بچه ها و گربه ها زیاد کسی محل مرد قصه ما نمیذاشت

همه در جواب لبخندش یا به روی خودشون نمی اوردن که کسی لبخند زده ، یا لبخند بی رمقی می زدن و می رفتن ، و یا این که پشت سرش حرف در میاوردن که یارو چشم چرونه ...

اما این مرد ، هیچ چشمداشتی به جواب متقابل اونا نداشت و حتی از دست فریادهایی هم که سرش کشیده میشد ناراحت نمیشد . چراش رو کسی نمی دونست .

همون طور که گفتم توی اون محل پر از بچه های قد و نیم قد بود . این بچه ها هرچی که کوچک تر بودن بیشتر به مرد توجه میکردن . به این ترتیب که وقتی مرد به بچه هایی که تو بقل مامانشون بودن یا توی کالسکه میرفتن لبخند میزد خیلی سریع جواب می گرفت . بچه ها لبخند خیلی خواستنی ای میزدن و تا سر کوچه به مرد نگاهی از سر شادی می کردن .

اما مادامی که بچه ها به نوجوونی می رسین و قد میکشیدن از کیفیت لبخند اونا کمتر و کمتر میشد ، و دختربچه ها هم علاوه بر این که مثه پسرا - با بزرگتر شدن - سرشون توی لاک خودشون می رفت ، توی مدرسه یادشون میدادن که توی خیابون نباید به نامحرما توجه کنن .

قصه مرد قصه ما از اون جا شکل میگیره که :

یه روز عصر یکی از دخترک های محل ، از کوچه که رد میشد ، یه ماشینی واسش بوق زد . دخترک محلش نذاشت اما ماشین اصرار کرد . دخترک اصلا محلش نذاشت ولی ماشین بازم اصرار کرد .

وقتی ماشین دید که پافشاریش جواب نمیده ، توی اون تاریکی شب خودش دست به کار شد. بعدش هم فلنگو بست و در رفت .

مرد خوب قصه ما که داشت به گربه ای غذا می داد یه دفعه دید دخترک غیبش زده . همون دخترکی که چند لحظه پیش بهش لبخند زده بود.

وقتی دید ته کوچه از توی یه ماشین صدای جیغ میاد ، سراسیمه شد . دور و برش رو گشت. دید یکی از دوچرخه های دم در مسجد قفل نشده . سریع برش داشت و با عجله به سمت ماشین رفت.

مرد رفت و اون روز عصر اولین روزی بود که کوچه بدون مرد باقی موند .

چند لحظه بعد از توی یکی از خونه ها یک خانمی با چادر اومد بیرون . نگران به نظر می رسید . این برو گشت ، اون برو گشت . از دخترش خبری نبود .با همسایه ها صحبت کرد.

مردهای محل دسته شدن تا کوچه ها رو بگردن شاید دخترک گم شده باشه . زنای محل هم وقتی اون خانم گریه میکرد دلداریش می دادن .

بعدش یکدفعه صدای داد از توی مسجد اومد:

اهای دزد ، ای هواااار ، دوچرخه ام رو بردن ...

مردا پس از ناکامی از جستو جو برگشتن با اهالی صحبت کردن . شورا تشکیل دادن و فکراشونو گذاشتن رو هم تا یک چیزی به ذهنشون برسه . که یه دفعه یکی از بچه های محل گفت : (راستی چه طوره از اون مرده بپرسیم که میااد به گربه ها غذا میده و زباله ها رو جمع میکنه ؟)

وقتی اینو گفت ، بزرگترا نگاهی به اطرافشون انداختن و گفتن : پس اون مرده کجاست ؟

و بعدش تمام سوء ظن ها به سمت مرد بیچاره رفت :

- حتما دخترک رو به بهانه بازی سوار دوچرخه کرده و رفته .

- باید از همون اول بهش شک می کردیم که این ادم کیه.

- اصلا شاید از قبل نقشه کشیده بوده .

- نه ، احتمالا جاسوس یه باند بوده .

- ...

اون شب مردم محل به اگاهی اطلاع دادن که دنبال یه چنین شخصی با فلان شکل و شمایلی باشه وهیچ کدوم تا پیداشدن مرد مظنون چشم برهم نبستند .

...

تا این که روز بعد این خبر تو روزنامه ها منتشر شد که کسی با شکل شمایلی که اهالی از مظنون توصیف کرده بودن همراه یک دوچرخه کنار یک ساختمون ، به عنوان مقتول شناسایی شده .

و دیگه این که همون روز دخترک رو توی یکی از کوچه ها پیدا کردن .

...

از اون روز به بعد مردم محله تصمیم گرفتند که دیگر هرکسی بهشون لبخند زد و یا زباله جمع کرد و به گربه ای غذا داد مجرمه . چون پشت این کاراش هدفای شومه .

اونا فکرمیکردن باندی که به خیال خودشون مرد عضوش بوده ، دورش زده و به قتل رسوندتش.

گرچه ، دخترک خیلی توضح داد که اون مرد هیچ نقشی جز نجات دادن خود دخترک در ماجرای شب قبل نداشته ، اما بزرگترا گفتن چون بچه است بلد نیست درست و راست ماجرا رو توضیح بده ، پس به خرجشون نرفت که نرفت .

اصولا مردم محله دوست داشتن کسی رو که هیچی ازش نمی دونن و هیچ خلافی نکرده رو مجرم کنن .

سپس یک تابلویی تهیه کردن و اون رو سر کوچه نصب کردن : (اگر فکر کردی با اشغال جمع کردن و یا لبخند زدن و به گربه غذا دادن می تونی ما رو گول بزنی کور خوندی . حالا هرکی می خوای باش . دیگه به کسی اجازه این کار رو نمی دیم .)

واین شد که بعد از اون ماجرا هرکسی که می خواست اشغالی از روی زمین برداره ، مردم محل این قدر بد نگاهش می کردن که اون شخص مجبور میشد زباله رو همون جا بذاره .

از اون ماجرا چند وقت گذشت . توی محل چندین گربه مرده پیدا شدن . و چون هیچ رفتگری هم حاضر نبود بیاد زباله ها و گربه مرده ها رو جمع کنه و هیچ انسانی هم دل رو به دریا نزد تا به بقیه گربه ها غذا بده ، محله رو بوی بد تعفن برداشت . به علاوه این که دیگه حتی گوشه لبخندی هم بر لب کسی دیده نمیشد.

تا این که یه روز دخترکی که همین چند سطر پیش ازش صحبت شد به همراه بچه های دیگه محل تصمیم گرفتن به این اوضاع خاتمه بدن . چون همیشه فکرای خواستنی به ذهن بچه ها میرسه .

در نتیجه صبح روز بعد تا هوا روشن شد از خواب پاشدن . دست جمعی پریدن توی کوچه و قبل از این که کسی از خواب بیدار شه رفتن رفتگررو صدا زدن تا بیاد کمکشون کنه . ولی رفتگر باز هم ترسید و حاضر نشد کاری انجام بده .

پس بجه ها خودشون دست به کار شدن . اشغالا رو جمع کردن . گربه مرده ها رو هم به هرترتیبی بود بردن توی خیابون و به یه کامیون رفتگری سپردن . بعدش همه جا رو اب و جارو کردن . محله که تمیز شد یکی از بچه ها که از همه بزرگتر بود و تازه خوندن و نوشتن بلد شده بود گفت که باید تابلوی سر کوچه رو کند و بجاش یه تابلوی دیگه گذاشت و روش نوشت : ( به یاد اون مردی که زیبایی رو به ما یاد داد ، به هم لبخند بزنیم ، به گربه ها غذا بدیم و اشغالا رو جمع کنیم .)

وقتی بچه ها کاراشون تموم شد هرکدومشون گوشه ای از محل وایسادن و همزمان با هم بلند بلند خندیدن .

بلند و بلند تر فریاد شادی سر دادن .

بعدش به ساکنین خونه ها که تازه سر از پنجره بیرون اورده بودن که ببینند چه اتفاقی افتاده لبخند زدن . و دخترک با صدای بلند هورا کشید و گفت : موفق شدییییییم ...

...

به این ترتیب بزرگتر ها برای اولین بار هم که شده از کودکانشون یاد گرفتن.

و اموختن که محله به کسی که اشغال ها راجمع کنه و به گربه ها غذا بده ولبخند را برای هم محلیاش به ارمغان بیاره نیاز داره . چون با چشمای خودشون دیدن که کوچه تمیز همراه با چهرهای بشاش چه قدر زیباست .

پس از اون روز کوچه تمیز ، صورت ها بشاش و گربه ها سیر بودند و شهرداری هم به خاطر تمیز نگهداشتن کوچه ها به عنوان جایزه به مردم محل جایزه نقدی داد .

 

تمام




طبقه بندی: متن و دل نوشته،
[ شنبه 24 فروردین 1392 ] [ 01:18 ب.ظ ] [ امین پاک پرور ]
نظرات
درباره وبلاگ

اینجا صفحه هنره ...
اینجا ، صفحه ایه که ما در اون می نویسیم ، می سراییم و می سازیم ؛ هدف مان هیچ چیز نیست جز بهترشدن و خلق یک اثر خوب و خواستنی . در این راه از ایده های دوستان و عالاقه مندان نیز بهره مند می شویم .

امین ، عرفان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :